اين فكرت قلبي ناشي از عقل و وهم كه آلات ادراك متكي به عالم محسوسات اند، و از نقل و علوم كسبي پرورش مييابند، نيست بلكه از دل پديد ميآيد و غيبي است و از آن سالكان طريقت است. چنين فكري كه سالك حقيقي طريقت است از ذكر مستفاد ميشود از علم و منطق:
راهرو را سالك ره فكر اوست/ فكرتي كان مستفاد از ذكر اوست
ذكر بايد گفت تا فكر آورد/ صد هزاران معني بكر آورد
فكرتي كز وهم وعقل آيد پديد/ آن نه غيبست آن ز نقل آيد پديد
فكرت عقلي بود كفار را/ فكرت قلبيست آن مرد كار را
سالك فكرت كه در كارآمدست/ نه ز عقل از دل پديدار آمدست
اهل دل را ذوق و فهمي ديگرست/كان ز فهم هر دوعالم برتراست(37)
چنانكه ديده ميشود اين فكري كه از ذكر حاصل ميگردد و صد هزار معني بكر ميآورد و در مقابل فكر ناشي از وهم و عقل قرار ميگيرد و غيبي است و از اين عالم نيست، از آن اهل ذوق و عارفان است. وهمان فكري است كه راه به علم و معرفتي در وراي اين جهان ميبرد وهمان «بصيرت» عينالقضاة همداني است كه وسيلهي دريافت معرفتي ميشود كه جنيد بغدادي(ف 297ه) ميگويد:
«ما آن را از قيل و قال نيافته ايم بلكه از جوع و ترك دنيا يافته ايم و قطع مألوفات و مستحسنات.(38)
معرفتي از اين دست، چيزي است نظير وحي و الهام كه مولوي ميگويد صوفيان از بهر روپوش عامه آن را وحي دل خواندهاند. مولوي ضمن حكايتي نقل ميكند كه ابوزيد بسطامي بوي خوشي از جانب خرقان ميشنود و پيش بيني ميكند كه در آنجا ابوالحسن خرقاني برخواهد خاست. پيش بيني او بعد به حقيقت ميپيوندد. مولوي در توضيح اين پيش بيني ميگويد:
نه نجومست ونه رملست ونه خواب/ وحي حق الله اعلم بالصواب
از پي رو پوش عامه در بيان/ وحي دل گويند آن را صوفيان...(39)
چنين معرفتي البته از فكر عقلاني و فلسفي به دست نميآيد. نهايت سلوك سالك فكرت كه داراي اين نيروي بصيرت فرا عقلاني است، رسيدن به جان و خويشتن خويش است كه به جانان هويتي دارد و بهتر بگويم خود لوست و نيز دريافتن اين كه تمامي كوشش و تلاش سالك براي رسيدن به حقيقت، شوق و عشق پايان پذير او براي وصول به حقيقت نيز از اوست. كشف اين وجود نا متناهي در خويش كه منشا همهي صفات و افعال و حركات سالك است، و دريافتن اينكه جز او هيچ چيز وجود ندارد، نيل به توحيد حقيقي است كه به هيچ زباني قابل بيان نيست مگر آنكه آن زبان از منطق زبان خارج شود و از اصل عدم تناقض منطقي منحرف گردد:
سالك القصه چو در درياي جان/ غوطه خورد و گشت نا پرواي جان
جتنش چندان كز پس واز پيش ديد/هر دو عالم ظل ذات خويش ديد
هر طلب هر جد وهرجهدي كه بود/هروفا وشوق و هرعهدي كه بود..
نه ز تن ديد او كه از جان ديد او/ني نديد از جان و جانان ديد او
دز تحيرماند شست از خويش دست/پاك گشت ازخويش ودرگوشه نشست(40)
چنين تجربه اي كه مريد و مراد را در نهايت يگانه ميدانمد و سلوك را در واقع جستجوي خويش مييابد كه در نهايت به تجربه بيان ناپذير وحدت ميانجامد، و يادآور سخن بسيار قابل تامل نجم الدين كبري است كه ميگويد:
مراد الله است و مريد نوري از او.(41)
سرشتي چنان متناقض نما دارد كه در منطق عقل فلسفي گنجيدني نيست. به سبب همين عقل ستيزي يافتههاي بصيرت از متافيزيك و نيز سرشت عقل گريز تجربههاي عرفاني است كه نه اين يافتهها و تجربهها در قضاياي معني دار زبان ريخته ميگنجد و نه آنچه دربارهي اين امور از عقل محدود در قالب قضاياي زباني ريخته ميشود معني دار است.
طور بصيرت طوري است ماوراي عقل و ديديم عينالقضاة عقل را بالاترين قوهي ادراك عالم طبيعت لحاظ ميكند كه بعد از حس و وهم وبنابر اين پيش از بصيرت قرار ميگرفت. اين همان جابگاه ومقام عدلي است كه عطار هم براي عقل قائل ميشود.
قهرمان كتاب مصيبتنامه يعني سالك فكرت كه هيچ يك از مراتب عالم و انبيا مشكل او را حل نميكنندو در مقام سي و پنجم به حضور مصطفي(ص) ميآيد كه در واقع نهايت سير آفاق است و از او ميخواهد او را به مقصود كه وصال جانان است هدايت كند. مصطفي مراتب سير نفس را به او نشان ميدهد و او را به طي پنج وادي كه مراحل سير انفسي است سفارش ميكند. اين مراتب در واقع ادراك است كه به ترتيب عبارتند از حس، خيال، عقل، دل و جان:
گر چو مردان حال مردان بايدت/قرب وصل حال گردان بايدت
اول از حس بگذر آنگه از خيال/آنگه ازعقل آنگه ازدل اينت حال
حال حاصل در ميان جان شود/راستي توبرتواست ازچپ وراست
اولش حس و دوم از وي خيال/پس سوم عقل است جاي قيل و قال
منزل چهارم از و جاي دلست/پنجمين جانست راه مشكلست(42)
چنانكه ديده ميشود عقل با مراتب پايين تر از خود، حس و خيال، قواي ادراك عالم طبيعت است و دل و جان قواي ادراك طبيعت كه روي هم برابر با همان قوهي بصيرت است و عينالقضاة از آن سخن ميگويد. خضوع و تسليم عقل در برابر شريعت آن است كه به قلمرو دل وجان تجاوز نكندو در پي علت جويي وتبيين آنچه به متافيزيك مربوط ميشود بر نيايد زيرا چنين تجاوزي مسبب ايجاد شبهه، تزلزل و سرگشتگي و انكارو اقرارهاي ناشي از عدم يقين ميگردد. زيرا عقل قادر به درك حقايق امور بابعدالطبيعه و تبيين آنها نيست: تحقيق و جستجوي عقل در محدودهي قلمرو عالم طبيعت ممكن است و در قلمرو امور ماوراي طبيعت نا ممكن. به همين سبب وقتي سالك فكرت در سير انفسي خود به حضورعقل ميرسد و از او ميخواهد كه به سوي جانان هدايتش كند، عقل به ناتواني خود اقرار ميكند و نتيجههاي نا مطلوب دخالت خود در ماوراي امكان را بر ميشمارد و سالك را به دل و جان حواله ميدهد:
عقا گفتش تو نداري عقل هيچ/مي نبيني اين همه در عقل پيچ
كيش و دين از عقل آمد مختلف/بردراوچون توان شد معتكف
صد هزاران حجت آرد بي مجاز/عالمي شبهت فرستد پيش باز
در تزلزل دايما سر گشته اي/ در تردد طالب سر رشته اي
از وجود عقل خاست انكارها/ وز نمود عقل بود اقرارها
عقل را گرهيچ بودي اتفاق/چون دلستي پاي تا سرزاشتياق (43)
سالك فكرت همچون موارد ديگر كه پس از گفتگو با هر يك از مراتب، به حضور پير ميرسد تا گزارش سلوك خويش را بازگويد، پس از گفتگو با عقل هم به نزد پير بازمي گردد. پير عقل را ترجمان از حق و قاضي عدل زمين و آسمان ميخواند كه حكم او در كائنات نافذ و كليد حل مشكلات است. اما بسياري كه از عقل لاف ميزنند در واقع بي عقلاني اند كه عقل را يگانه وسيلهي نيل به حق ميدانند و خود را به سبب بحث و قيل و قال ناشي از عقل صاحب كمال ميشمرند. در سخنان پير نيز باز هم تاكيد بر اين است كه عقل تا وقتي به قلمروي خود قانع است ممدوح و پسنديده است و چون از آن قلمروي خود تجاوز كند مذموم و ناپسند.در واقع آنانكه لاف عقل ميزنند و حكم او را در خارج از قلمروي طبيعت نيز نافذ ميدانند، فلاسفهاند كه سخنشان از سر كذب و گزاف است. آن كه بر توانايي عقل در حد معقول خود آگاه ومقر باشد داراي عقل صاف است و سر اش از كذب و گزاف خالي است.اگر مقام عقل محدود به عالم محسوسات است و در اين حد ممدوح است، پس بايد اقرار كرد كه نيل از طريق عقل و بحث و جدلهاي عقلاني ممكن نيست:
پير گفتش عقل از حق ترجمانست/ قاضي عدل زمين وآسمانست
نافذ آمد حكم او در كائنات/ هست حكم او كليد مشكلات
بردرخت عقل هرشاخي كه هست/ آفتاب آنجا نيارد برد دست
هر كه او از عقل لافي ميزند/ از سر كذب و گزافي ميزند
زانكه هر كس را كه گردد عقل صاف/ در سرش نه كذب ماند نه گزاف
كي تواند گشت مرد از قيل و قال/ در مقام عقل خود صاحب كمال(44)
سخناني كه عطار از زبان پير نقل ميكند يادآور همان سخناني است كه متصوفه هم به گونههاي ديگر و به ايجاز از همان آغاز متذكر شدهاند. چنانكه ابوالحسن نوري عقل را عاجزي ميخواند كه جز بر عاجزي مثل خود دلالت نميكند و بنابراين او را به خدا راه نيست و ابنعطا، عقل را آلتي براي عبوديت و نه اشراف بر ربوبيت ميداند و ديگري ميگويد عقل اطراف عالم هستي ميگردد اما چون به مكنون هستي نظر كند گداخته ميشود. اما چنانكه ديديم عطار با تفضيل بيشتر در اين سخن گفته است و بخصوص سخنان او به سخنان عينالقضاة بسيار شبيه است.
پيش از عطار اگر چه سنايي هم در باره عقل بسيار سخن گفته است اما سخنان سنايي دربارهي عقل بيشتر حكيمانه و به خصوص در باب چهارم حديقة الحقيقة بسيار ستايش آميز است. در صفحات آغازين حديقة كه سخن درباره توحيد و معرفت ميرود، نقد عقل محدود به عجز عقل از شناخت كنه ذات و صفات خداست و عقل ترهات انگيز فلسفي نفي ميشود.(45)اما در باب چهارم جز درابياتي معدود عقل ستايش ميشود. عقل تنها دليل حق و تنها دستگير آدمي و وارث شرع و دين و سلطان خلق و حجت حق است. عقل را جز صلاح كاري نيست. وقتي عقل، عقل دين نباشد ودر راه حيلههاي مرد به كار افتد و گرد آز و طمع و مال و جاه دنيوي بگردد، اين ديگر عقل حقيقي نيست، كه موهبت الهي باشد بلكه عطاي عطارد و زحل است. در آثار عطار كه بيشتر عارفي اهل تجربه است تا حكمت گرا، نقد عقل بيش از ستايش گهگاه عقل است. عطار عقل را در مقام عدل خودش، يعني در برزخ ميان عالم محسوس و معقول و در حد همان مقام ميان حس و وخيال و دل وجان ميپذيرد. بنابراين نه جاهل را كه از مقام خويش فرو افتد پذيرفتني ميداند و نه عقل متكبر را كه از مقام خويش فراتر ميرود. آنچه مانع از تكبر عقل ميگردد اطاعت و انقياد در برابر شريعت است:
عقل اگر جاهل بود جانت برد/ ور تكبر آرد ايمانت برد
عقل آن بهتركه فرمان برشود/ ورنه گركامل شود كافرشود(46)
عقل چون از حد امكان بگذرد يعني از قلمروي طبيعت خارج شود كارش به كفر ميانجامد. عطار حكايت بلعم باعور را نقل ميكند كه مردي زاهد و عابد بود و شبي ناگهان سر از سجده بر ميدارد و صد دليل براي نفي صانع ميآورد و آفتاب را به خدايي ميگيرد. عقل هم اگر از مقام خود تجاوز كند بلعمي ميگردد. عقل بلعمي همان عقل فلسفي يا عقل دم بريده است كه وسوسههايش انسان را از مقصود كه رسيدن به حق و معبود است دور ميكند به همين سبب عقل سادهي از علوم كسبينظام گرفته از صد عقل دم بريدهي مغرور زميني بي خطر و مقصود يابنده تر است:
عقل چون ازحد امكان بگذرد/بلعمي گردد زايمان بگذرد
عقل در حد سلامت بايدت/فارغ از مدح و ملامت بايدت
گرتوعقل ساده مييابي زخويش/ازچنان صدعقل دم بريده بيش
گرچه عقلت ساده باشد بي نظام /ليك مقصود تو گرداند تمام
دورتر باشد چنين عقل از خطر /وي عجب مقصود يابد زودتر(47)
به نظر ميرسد حد سلامت براي هقل همان حفظ تعادل در مقام عدل خود است. غرور و تكبر براي عقل ناشي از كامل شدن براي عقل استغراق در علوم كسبي و تحصيل آنهاست كه چه بسا منجر به چون و چرا و ورود در قلمرودل و جان ميشود. بنابراين حد سلامت عقل نه كامل بودن و نه جاهل بودن است.اين اظهار نظر صريح عطار كه يادآور عقل و علم ستيزي بسياري از عارفان نيز هست اگر چه ممكن است امروز پسنديدني نباشد، اما از چشم آنان كه به سعادت انسان در پرتو يقين و ايمان نظر دارند ناپسند نمينمايد:
اگر راه محمد را چو خاكي/ دو عالم خاك تو گردد ز پاكي
زقول فلسفي گودورمي باش/زعقل وزيركي مهجورمي باش(48)
از نظر عطار عقل فلسفي كه در كار خلقت چون و چرا ميكند و دنبال كشف علت امودر است، كارش منجر به شك و ترديد در دين و بيدولتي از دين مصطفي ميشود. در واقع براي رسيدن به حقيقت دو چشم لازم است يكي عقل براي ديدن اين عالم و يكي چشم دل و جان براي ديدن آن عالم. كسي كه با چشم عقل ميخواهد آن عالم را هم ببيند گمراه ميشود. عطار به دنبال نقل حكايتي كه در آن مردي خام از بايزيد دربارهي علت حركت آسمان و سكون زمين و اينگونه خلق شدن آنها، شوال ميكند، از قول بايزيد ميگويد كه ما چون دربارهي اصل كل جوياي علت نيستيم دربارهي فرع هم علت نميجوييم و فلسفه علت جويي را بي نصيب از دين مصطفي ميداند:
چو ما در اصل كل علت نجوييم/ بلي در فرع هم علت نجوييم
چو عقل فلسفي در علت افتاد/ز دين مصطفي بي دولت افتاد
نه اشكالست در دين و نه علت/ بجز تسليم نيست اين دين ملت
وراي عقل ما را بارگاهيست / وليكن فلسفي يك چشم راهيست
همي هركو چراگفت اوخطاگفت/ بگو تا خود چرا بايد چرا گفت
چرا و چون نبات خاك وهمست /كسي دريابد اين كوپاك فهمست(49)
در الهينامه كه زمينهي آن مربوط به مرتبهي شريعت است بندرت ميتوان به نقد و تحقير عقل برخورد. در اين كتاب عقل يكي از شش قوهي جان است. كه در متن داستان در رمز پسر خليفه نمود شده است. پسر سوم از خليفه جام جم مس خواهد كه همهي اسرارجهان در آن عمويدا است. پدر مسي گويد كه تو جام جم را بدان سبب طالبي تا با وقوف از همهي رازها بر عالم سرافرازي يابي و ار عجب پر شوي و در تكر بماني. و او را آگاه ميكند كه اگر چون جمشيد صاحب جام جم شوي و ذره ذره اسرار عالم را در آن ببيني سرانجام ارّه مرگ چون جمشيد بر فرق سرت خواهد بود و حاصلي از جام نصيبت نخواهد شد. بنابراين جام جز در چاه افتادن براي تو ندارد. با توجه به حرف پدر ميتوان دريافت كه عقل وقتي طالب آگاهي از همهي اسرار و رازهاي عالم است كارش به ناكامي و بدبختي ميكشد. وقتي پسر هم در جواب پدربه داستان سيوسف اشاره ميكند وحب جاه را مطلوب كبار ميشمارد و اشاره ميكند كه يوسف از چاه به سلطنت مصر رسيد، پدر نجات از چاه و رسيدن به سرفرازي و سعادت را در گرو طاعت ميداند و حب جاه و مال دنيوي را منشا عصيان و خسراني ميشمارد كه قابل تدارك نيست. در اين بيان تمثيلي همان انديشهي اصلي عطار و عرفا را ميبينيم كه عقل اگر تسليم شريعت باشد مايهي سعادت است ولي اگر در راه نيل به جاه ومال حيله انديشي كند مايهي زيان و ضقاوت است. چنانكه ديده ميشود در اينجا جام جم يا عقل بيشتر بدان سبب نقد و نكوهش ميشود كه در راه رسيدن به جاه ومال و سرافرازي بر خلق به كار افتد، اسرار جويي عقل نيز بدان سبب نيست كه ميخواهد راز ماوراءطبيعت را بجويد تا از حقيقت آگاه شود بلكه براي آن است تنا با جستن راز جهان بر ديگرانبرتري جويد و حس خود خواهي و طمع و تكبر خود را ارضا كند. اگر چه تمثيلهاي عطار كه به مناسبت موضوع مورد بحث ايراد ميشود همراه با كل موضوع از هر جهت تطابق نميكند اما به نظر ميرسد تمثيل كيخسرو و جام جم كه خليفه در پاسخ پسر خود كه حقيقت جام جم را طالب است، ميآورد، براي آن است كه بگويد خودخواهي و جاه و مقام جويي را بايد كنار گذاشت و به ترگك خويشتن گفت تا خود چون جام جم شد. جام جم به كيخسرو كه در جام مينگرد ميگويد:
كنون گر همچو ما خواهي چو ما شو/بترك خود بگو از خود فنا شو(50)
واين همان نكته ايست كه در پايان داستان پسر سوم و جام جم نيز تكرار ميشود و سپس جام جم معرفي ميگردد كه همان عقل است:
ولي گر جام خواهي تا بداني / بمير از خويشتن در زندگاني
شنيدم جام جم اي مرد هوشيار/ كه در گيتي نمايي بود بسيار
بدان كان جام جم عقل است اي دوست/كه آن مغزست وحست هست چون پوست
هر آن ذره كه در هر دو جهانست/همه در جام عقل تو عيانست
هزاران صنعت و اسرار و تعريف/هزاران امرونهي وحكم وتكليف
بنابر عقل تست و اين تمامست/ازاين روشنترت هرگزچه جامست(51)
اما منطقالطير سخن از طريقت است از محدودهي عقل و خرد، بنابراين در اينجا سخن از عجز عقل در وصول بخ حقيقت است. عقل اگر چه از وجود حق خبر دارد اما هرگز او را به كنه وي راه نيست، حقيقتي كه هم برون جان و هم درون جان است و هرچه دربارهي آن بگويند هم آن است و هم نيست؛ همهي عالم به او عيان است و از او خود در عالم نشاني نيست، چگونه ممكن است در منطق عقل و خرد بگنجد؟ عقل و خرد سرگشتهي درگاه و گمگشتهي راه او ميشود. آنچه وصف ناپذير است در ادراك عقل نميگنجد. در طرقت و سفر به سوي سيمرغ است كه پاي عشق در ميانم ميآيد و عقل لنگ و زمينگير ميشود و ترچيح عشق بر عقل آغاز ميگردد. در اينجاست كه عشق آتش و عقل دود است و حضور عشق غيبت و گريزعقل است. راه طريقت به عشق سپرده ميشود و در نهايت راه آنان كه به حقيقت ميرسند چشم دل يا قوهي بصيرتشان گشوده تا دريابند آنچه در جستجوي آن بودهاند حقيقت وجود خودشان ويا جانشان بوده است. روحانيان را سروكار با جان و روح است. شناخت جان كه خود نمايندهي حق است از فلسفه و حكمت يونانيان برنمي آيد. در حكمت دين يا عرفان آن كس مرد ميشود كه از حكمت يونانيان فردشود. عطار فلسفه را كه بيشتر راه مردم آگاه را ميزند از كفر هم بدتر ميداند و عقيده دارد شمع دين حكمت يونان را سوخته است و دل را با آن علم فلسفه نميتوان افروخت و آن راكه درد دين است حكمت يثرب بس است:
پيش سيمرغ آن كسي اكسير ساخت/ كو زفان اين همه مرغان شناخت
كسي شناخت دولت روحانيان/ در ميان حكمت يونانيان
تا از آن حكت نگردي فرد تو/ كي شوي در حكمت دين مرد تو
هر كه نام آن برد در راه عشق/ نيست در ديوان دين آگاه عشق
كاف كفر اينجا به حق المعرفه/ دوست تر دارم ز فاي فلسفه
زانك اگر پرده شود از كفر باز/ تو تواني كرد از كفر احتراز
ليك آن علم لزج چون ره زند/ بيشتر بر مردم آگه زند
گر ار آن حكمت دلي افروختي/ كي چنان فاروق برهم سوختي
شمع دين چون حكمت يونان بسوخت/ شمع دل زان علم برنتوان فروخت
حكمت يثرب بست اي مرد دين/ خاك يونان فشان در درد دين(52)
نقد حكمت يونان،نقد عقل استدلالي است. عقل استدلالي وقتي كه موضوع آن دين يا ما بعدالطبيعه است ظاهر شريعت را مورد ترديد قرار ميدهد و اين ترديد در نهايت اگر به كفرنيانجامد به نفسير و تأويلهاي مجازي منجر خواهد گشت كه هم نمونهي آن را رد آراء معتزله ميتوان ديد و هم در رسالهي اضوحيهي ابنسينا و از همين نظرگاه است كه ابوحامدمحمدغزالي نيز نميتواند آن را بپذيرد و كتاب مقاصدالفلاسفه را در تخليص فلسفه، وتهافت الفلاسفه را در انكار و تكفير فلاسفه مينويسد. آشتي ميان عقل و دل و نيز نقل و عقل و سازگاري ميان آنها كه توسط شيخ اشراق برقرار ميشود سير طبيعي و تكاملي اين تضاد در جريان تفكر اسلامي بود. مخالفت صريح عطار با حكمت يونان نتيجه تجربهي عرفاني عميقي است كه در داستان منطقالطير طرح شده است. تجربه اي عقل ستيز و در زباني منطقي بيان ناپذير كه لازمه قبول آن در زبان، مستلزم فض عقل گريزي آن تجربه است. مصيبتنامه چنان كه گفتيم سفر ديگري است براي وصول به جان كه همان جانان است و اوست كه قهرمان همهي ماجراي مرغان و هم مرغ و هم سيمرغ و هم طالب و هم مطلوب است. سالك فكرت پس از گشوده شدن چشم درونش در هيات مرغي از سي مرغي كه با سيمرغ در ضمن تجربهي فنا ديدار ميكند، چنانكه ديديم در مصيبتنامه در جستجوي خويشتن خويش است.او در مقام پيري كه پس از ديدار با سيمرغ تولدي ديگر يافته است دربارهي عقل چنانكه ديديم از روي معرفت سخن ميگويد و مقام عدل اورادر برزخ ميان حس و خيال و دل و جان معين ميكند. عقل در مصيبتنامه چنانكه در الهينامه، فراتر از حد خود توصيف ميشود و نه چنانكه در منطق الطير، فروتر از حد خود. يافتن عيان بي نشان كار عقل نيست كا جان، جان بالقوه يا سالك فكرت است. اما جان براي رسيدن به جان بالفعل يا حق بايد از دل بگذرد كه مظهر عشق است. دل به سالك فكرت ميگويد:
گفت من عكسي ام از خورشيد جان/مست جاويد از ميجاويد جان
دل زاصبع جان ز نفخ خاص خاست/كي كند ظاهرچوباطن كارراست
دايماً بي باده مست افتادهام / كز چنان باطن بدست افتادهام...(53)
و پير دربارهي دل به سالك ميگويد:
پير گفتش هست دل درياي عشق/ موج او پر گوهر سوداي عشق
درد عشق آمد دواي هر دلي / حل نشد بي عشق هرگز مشكلي
عشق دردل بين و دل درجهان نهان/صدجهان در صدجهان درصدجهان
مصلحت انديش نبود مرد عشق /بيقراري خواهد از تو درد عشق(54)
مصلحت انديشي كار عقل است. گذشتن از عقل و رسيدن به دل،پا گذاشتن در عالم عشق و بي قراري و جنون است. اين عالمي است كه در آن عقل را راه نيست. غزلهاي عطار تعبير و تصويري از اين عالم است به هميتن سبب در آنجا عقل در مقابل عشق همه جا تحقير ميشود.
در غزلهاي عطار سخن بر مدار عشق ميگردد اگر گاهي صفاتي مثل «پير»، «پيش انديش» و«دوربين» براي عقل بزرگتر جلوه ميكند.صفات ديگري كه براي عقل ذكر ميشود، همه جا تحقيرآميز است. عقل، حيله گر، لجوج، سركش، تن آسان، حيران، گزافه گوي و پردعوي و فكور است. عقل حتي به كنه حس راه نميبرد بنابراين چگونه به كنه جان و خداوند پي خواهد برد؟ قطره اي آب، كمه بي پايان را در نتواند يافت:
هزار سال اگر فكر ميكني در حس / حقيقتش نشناسي به حجت برهان
به عقل ريزه خودچون به كنه حس نرسي/به كنه جان نتواني رسيد پس آسان
اگر تو در ره كنه خداي از سر عقل/به وجه راست تفكر كني هزارقران
به عاقبت ز سر عاجزي و حيراني / برآيي ازدل و جان وفروشوي حيران
بدان كه عقل تويك قطره است وقطره آب/چگونه فهم كند كنه بحر بي پايان(55)
به سبب همين عدم درك عقل از حقايق اشيا و امور ماوراءطبيعت است كه سخن از آنها نيز فاقد معني است. چون نميتوان صدق و كذب آنها را تحقيق كرد. آنچه در عقل نميآيد، در زبان طبيعي كه هر يك از كلمات در ان به منزلهي نشانههايي است كه بر مدلول معيني دلالت دارد، نيز نميگنجد.چنانكه گفتيم عينالقضاة هم گفته است كه معرفت را كه موضوع آن عالم ازلي است و آلت ادراك آن بصيرت، نيز با كلمات مطابق نميتوان بيان كرد وهيچ تعبيري از آن الاّ به وسيله كلمات مشترك الدلاله ممكن نيست.وقتي هم ردلف كارناپ ميگويد:
«زبان متافيزيك و فلسفه ارزشها و اخلاق تنها جملههايي است كه فاقد مضمون منطقي است. اين تنها از انفعالات و احساسهاتي است كه امسال و احساسات ديگران را برمي انگيزد.»(56)
نيز همين نكته را در نظر دارد. عطار هم وقتي از عوالمي سخن ميگويد كه آلات ادراك آن ماوراي عقل است، به بيان ناپذيري آن اشاره ميكند. سالك فكرت پس از گذر از دل به آخرين منزل سفر طولاني خود كه جان است ميرسد. جان عكسي از خورشيد جلال و پرتوي از آفتاب لايزال است. جان چون برون از عقل و معرفت است نه در شرح ميآيد نه در صفت. سالك در خطاب به او ميگويد:
گفت اي عكسي ز خورشيد جلال/ پرتوي از آفتاب لايزال
هر چه در توحيد مطلق آمدست /آن همه درتو محقق آمدست
چون بروني تو زعقل و معرفت/نه تودرشرح آيي ونه درصفت(57)
سالك در گفتگوي با جان ميفهمد كه جوينهدهي حقيقي و سفركنندهي به سوي جان هم جان بوده است. اما جان خود نيز پرتوي از جانان است بنابراين وحدت طالب و مطلوب يا همانطور كه از نجم الدين كبري نقل كرديم، مريد و مراد، در اينجا نيز تاكيد ميشود. عطار اشاره ميكند حق عرفاني زماني سالك را حاصل ميشود ككه عقلش باطل شود. عقل براي حمل بار عبوديت لازم است اما ربوبيت را جان تواند كشيد. آنجا كه پاي جان در ميان ميآيد عقل از پاي ميافتر چون جان به منزله براق و عقل در مقايسه با آن لاشه اي بيش نيست. درد طلب اول از تفكر در وجود ميآيد اما اين تفكر ازآنجا كه موضوعش بيرون از حدود عقل است به تحير جهل ميانجامد.وجود عقل براي رسيدن به اين جهل وتحير لازم است. اما آنكه ذره اي به عزّجانان پي ميبرد از خود فاني ميشود و فاني را در آن حال كردار و گفتار عاريتي است و از آن او نيست به همين سبب از آن نميتوان دركي نسبت به حق حاصل كرد. بيان اگر چه در شريعت و طريقت كه مرحلهي حضور عقل است، نيكو و منطقي و معني دار است، اما در مرتبهي حقيقت و دربارهي حقيقت كه مرحلهي غيبت عقل است، متناقض نما و غير منطقي و مثل «برف سياه» فاقد معني است. در اين سخن عطار، باز هم انعكاس سخنان عينالقضاة و فلاسفه تحليل منطقي زبان را ميتوان دريافت:
«اگر كسي ادعا كند كه دراي عوالمي است كه به لفظ نميآيد ما را با او جدالي نيست. اما اثبات اين عوالم هم به طريق اولي به بيان لفظي ممكن نخواهد بود.»(58)
اگر اثبات اين عوالم با لفظ ممكن نيست و گزارش و خبر از اين عوالم هم به لفظ نميآيد، پس هر گونه سخني دربارهي اين عوالم ، سخني خواهد بود فاقد مضمون منطقي و فاقد جنبهي معني شناختي در مفهوم منظور در زبان طبيعي و معمول. از همين جاست كه در واقع زبان شعر آغاز ميشود كه در آن، زبان به جاي آنكه ابزار انتقال معني شود، خود هدف و غايت خويش ميگردد و اين نكته ايست كه نه تنها در فلسفه تحليل منطقي به آن پرداخته ميشود بلكه در نقد ادبيات و شعر نيز انعكاس بسيار برجسته و گسترده دارد. از يك طرف فرماليستهاي روسي و كساني چون شكلوفسكي ويا كوبسن به آن پرداختهاند و از طرف ديگر كساني چون ريچاردز و سارتر و رلان بارت و پل ريكور و ديگران آن را ادامه دادهاند. آخرين بيتهاي عطار پس از پايان سفر دراز سالك فكرت و رسيدن او به جان چنانكه اشاره كرديم دال بر غير عقلاني بودن تجربههاي عرفاني و در زبان نگنجيدن هر تجربه و دريافتي است كه در غيب عقل اتفاق ميافتد:
حق عرفانت آن زمان حاصل شود/ جانت عقلش خوانده اي باطل كشد
عقل بايد تا عبوديت كشد / جانت بايد تا ربوبيت كشد
عقل با جان كي تواند ساختن/با براقي لاشه نتوان تاختن
دردت اول از تفكر ميرسد /آخرالامرت تحير ميرسد
علم بايدگرچه مرداهل آمدست/تابداندكاخرش جهل مدست
هركه اويك ذره ازعزپي برد/هيچ گرددهيچ هرگزكي برد
عاريت باشد همه كردار او / آن او نبود همه گفتار او
گربيان نيكوبود درشرع و راه/آن بيان درحق بودبرف سياه
دربيان شرع صاحب حال شو/ليك درحق كورگردولال شو
چون شنيدي سر كار اكنون تمام/نيز حاجت نيست ديگر والسلام