|
گلچين خاطرات حجة الاسلام سيد حمزه اسحقي از استاد محمد تقي جعفري ( ره ) |
| کد مقاله:
1407 |
منبع :
مدیر فنی سايت مراغه |
  |
| تاریخ ثبت:
۱۴ اسفند ۱۳۸۴ |
تعداد بازدید:
365 |
|
گلچين خاطرات حجة الاسلام سيد حمزه اسحقي از استاد محمد تقي جعفري ( ره )
استاد مي فرمودند : من از سال 1350 كه به ايران آمده ام ، هنوز كه هنوز است روح جعفري در نجف اشرف ماندگاراست .
خوش ترين روزهاي زندگي ام
گلچين خاطرات حجة الاسلام سيد حمزه اسحقي از استاد محمد تقي جعفري ( ره )
زماني در تهران دروس « بداية » و « نهاية » را در محضر يكي از بزرگان مي خوانديم . در « بداية » بحثي است به نام « تشكيك » كه بحث مهمي است . در باب تشكيك من با موضوعاتي متوجه شدم كه باعث تشديد ترديد و دودلي من در برخي مسايل گرديد به شكلي كه در بسياري از اعتقادات بنيادينم ترديد به وجود آمد .
با خود انديشيدم بهتر است به قم بروم و فاتحه اي نثار روح علامه طباطبايي ( ره ) كنم و از خود ايشان براي رهايي از اين ترديدها استمداد بطلبم . بر سر قبر علامه فاتحه اي خواندم و گفتم : « فدايت شوم اين چه كتابي است نوشته ايد ، خواستيم از آن براي تحكيم پايه هاي اعتقاد ايمان استفاده كنيم دچار ترديد شديم » . از آنجا به حجره يكي از دوستان رفتم ، با خود بسيار انديشيدم و سوالات بسيار مطرح كردم تا موضوع برايم روشن شود ولي حاصلي نداشت . در حجره خوابيده بودم كه در خواب ديدم باغي است بزرگ كه به چندين قسمت تقسيم شده است ، در بخشي علامه نشسته بودند و چندين نفر از محضر ايشان استفاده مي بردند . پس از اتمام بحثشان گفتم « استاد اين مطلبي كه نوشته ايد من نفهميده ام » . فرمودند : « من خود نيز نفهميدم » . براي من اين سخن دشوار آمد با خود انديشيدم كه نويسنده يك كتاب چرا بايد بگويد كه موضوع كتاب خود را نمي فهمم . پرسيدم « پس من چه كنم وقتي شما نيز نمي دانيد ؟ » باز فرمودند : « اگر مي خواهي حقايق براي تو روشن شود برو به محضرآقا شيخ محمد تقي » . با صداي اذان از خواب بيدار شدم . براي خواندن نماز به حرم حضرت معصومه رفتم ؛ در صحن حرم قدم مي زدم و مضطرب بودم كه آقاي حجتي ـ از دوستان طلبه ام ـ را ديدم . وي گفت خيلي پريشان هستي . ماجرا را گفتم . وي نيز نشاني و شماره تلفن علامه جعفري را به من داد .
به تهران رفتم وبه منزل ايشان زنگ زدم ، استاد براي ساعت 10 صبح وقت دادند . در پوست خود نمي گنجيدم ، براي رسيدن به محضر استاد به يك تاكسي گفتم : « دو هزار تومن ، فلكه صادقيه »! ـ در سال 68 ـ كه البته راننده تاكسي منصف بود و پانصد تومان برداشت . در راه به يكي از دوستان طلبه برخوردم و به خدمت استاد رسيدم ، همين كه وارد اطاق استاد شديم ، استاد چنان سلام و عليكي با من كرد كه فكر كردم با كس ديگري هستند و به پشت سرم نگاه كردم . استاد كه تعجب مرا ديد به استقبالم آمد و مرا در كنار خود نشاند و خودشان برايم چايي ريخت . من سوالم را در محضر ايشان مطرح كردم ، تا شب در خدمتشان بوديم ، ايشان بحث تشكيك را به روشني برايم توضيح دادند و چندين موضوع ديگر را نيز كالبد شكافي كردند و بدين ترتيب رفت و آمد من به محضرشان شروع شد .
روزي در خصوص « سلمان رشدي » بحثي پيش آمده بود ، بليطي را نشانم دادند و گفتند : « چندي پيش مرا همزمان با اعلام حكم اعدام سلمان رشدي توسط حضرت امام ( ره ) ، در كشور انگلستان به بحث دعوت كرده بودند كه نرفتم . باني دعوت خانمي بود كه در صدد برگزاري كنگره اي بود ، پس از چندين بار تماس كه من از آنها خواسته بودم ، مسئولينشان رسما عذر خواهي كنند ، اين خانم نامه اي نوشته بودند و شخصا عذرخواهي كرده بودند كه : « ما نيز ميدانيم كه سلمان رشدي ، هم شان شما نيست و وجهه علمي قابل توجهي ندارد و نيز ميدانيم كه موضوع جنبه سياسي دارد و جنبه علمي آن ـ دفاع از علم ـ مطرح نيست » . ولي من گفتم با اين نامه نميشود ، تا مسئولين شما رسما از جمهوري اسلامي معذرت خواهي نكنند من نمي آيم و بالاخره هم نرفتم . من به ايشان پيشنهاد كردم كه استاد ، اين نامه را به چاپ برسانيد تا ديگران نيز از موضوع مطلع شوند ولي استاد فرمودند : « فعلا ضرورتي براي اين كار احساس نمي كنم » .
جمعي از طلاب علاقه مند را براي فيض بردن از محضر مباركشان خدمتشان برده بودم . ماه مبارك رجب بود توفيقي حاصل شد به امامت ايشان نماز خوانديم پس از پايان نماز دعاي ماه رجب را قرائت كردند آنچنان با گريه و زاري اين دعا را مي خواندند كه همگي حضار را منقلب نمودند .
استاد تعريف مي كردند ؛ روزگاري كه در اين ديار قحطي بود ، پدرم دوستي داشت كه نانوا يود . در آن زمان يك قرص نان اهميت فراوان داشت . دوست پدرم به وي گفته بود بياييد در نانوايي كار كنيد . پدرم گفته بود اگر من بيايم آنجا كار كنم فردي كه آنجا كار مي كند چه خواهد كرد ؟ دوستش گفته بود ؛ خب ديگر نيازي به وجود او در نانوايي نيست . پدر استاد ، مرحوم حاج شيخ كريم ( ره ) كه به راست گوئي و صداقت مشهور بود ،گفته بودند : « اگر من باعث شوم نان يك نفر قطع شود : ديگر انسان نيستم . » و اين نشان مي دهد كه پدر استاد نيز انساني بزرگوار بودند و داراي خصايص و صفات نيكوي بسيار بودند .
من چندين بار بر حسب اتفاق از كتب بعضي آقايان انتقاد كردم . گفتند : فلاني آدم نبايد كوتاه فكر باشد . در كتاب چندين موضوع مطرح مي شود برخي درست است و برخي نيست . كتاب را باز كنيد بخوانيد و مطالب صحيح را اخذ كنيد
پدرم بر اثر بيماري بستري شده بودند و من مستاصل بودم . به محضر استاد زنگ زدم ، استاد پرسيدند ؛ پدرت در كدام بيمارستان است ، گفتم در فلان بيمارستان . گفتند : بياييد به اينجا ، گفتم : استاد مشتاق ديدار شما هستم ولي حال پدرم خوش نيست اجازه بدهيد در خدمتشان باشم . دو روز گذشت ، وقتي آمدم بيمارستان ، ديدم پدرم مي خندد ، گفتم چه شده است ؟ گفت : « صبح زود كسي زنگ زده بود گوشي را برداشتم ، ديدم فردي كهنسال است ، گفتم شما كيستيد . گفت من جعفري هستم » . پدرم به واسطه اين ابراز محبت بسيار خوشحال شده بود و اين از فضايل اخلاقي ايشان بود
من اين سخن حكمت آميز را از استاد ، بسيار شنيده بودم در تهران نيز تاكيد مي نمودند و در تبريز نيز در سفر آخر خود در پاسخ به سوالي كه پرسيدند ، اگر كسي از شما سوال كرد حياتي ترين نصيحت شما چيست چه مي گوييد بي درنگ شعري از مرحوم شيخ مرتضي طالقاني را قرائت كردند كه
تا رسد دستت به خود شو كارگر
چون فتي از كار خواهي زد به سر
من به ايشان گفتم استاد آرزويم اين است كه روزي مثل شما در علم شهره شوم . گفتند بهتر است انسان گمنام بماند كه گمنامي هيچ گاه از عظمت آدمي نمي كاهد . مهم اين نيست كه آدمي به تمام حقايق دست يابد ، مهم اين است كه آدمي قدمي كه برميدارد توام با اخلاص باشد
|