معنی لفظی اسامی مناطقی که به نام کهن گزن یا جزن نامیده شده اند
معنی لفظی این مناطق که از میان شهرک ویران
شده گزن در جوار مراغه جایگه گشت و گذار زادبومی نگارنده در دوران کودکی
بود، هنوز معمایی است که در اینجا به دنبال ارایهً ریشه منطقی برای این مناطق بر
خواهیم آمد. معنی چوب ستبر که لغت نامه ها برای آن پیشنهاد می کنند ولی مفهوم پر
از گزنه و خار برای آنها مناسبتر به نظر می رسد. چه در مورد منطقه شهر ویران شده
گزنیعنی ایرانویج (اقلیم
رحاب یعنی دارای مراتع گسترده خوب، نام مشترک اران ، آذربایجان و ارمنستان)
که شهر مرکزی همچنین زمانی به اسامی رغه، برزه، هروم و گنجک
معروف بودهاست در بخش فرگرد اول
وندیداد گفته شده است که اهریمن در آنجا مار سرخ بیافرید و این دال برآن است که
نام گزن از ریشه گزیدن و گزنده گرفته میشده است. ولی اینجا محل مارهای فراوان
نیست. گرچه نگارنده در ایام نوجوانی در سر راه از شهر مراغه به روستای زادگاهی
ام چیکان ماری رنگی را که از سرما در کنار بوته ای کز کرده بود دیده و بیرحمانه
به آئین مغان به قتل رسانده بودم. مسجد روستای چیکان در جوار خانه
زادگاهی اینجانب همان جایگاه نگهداری اوستا بوده است که در کتاب پهلوی دینکرد شی
چیکان (یعنی جایگاه داوری) نامیده شده است. چه نگارنده دو مُهر بزرگ به خط
اوستایی و پهلوی را در موقع پدید آمدن و دوباره دفن شدنشان در بنای جدید مسجد
روستا در کودکی شاهد بوده ام. پیگیری این معماها سرنوشت مرا به عنوان محقق تاریخ
و جغرافیای باستانی سوئد نشین رقم زد. مفهوم گزن به معنی شهر لشکریان و
گزندگان با سلاح هم با توجه به نام روستاهای جزن و گزن نام برای
همه این اسامی مناسب نمی آید، اما این شهر فنا شده محل لشکریان بوده و آتشکده
معروف آن آذرگشنسب که تا چند سال پیش به صورت کوره ای با سنگهای زمخت و
آجرهای رنگی لعابدار در گوشه ای از آن که مشرف بر تپه ای ماسه ای باقی مانده و کایین
کبه (کعبه پادشاهان یا معبد سرودهای دینی پادشاهان) خوانده میشد. هنوز هم
بخش جنوبی آن کاراجیک (یعنی جایگاه جنگجویان) نام دارد. همانجا که بنا به
شرفنامه بدلیسی اسبان لشکری شاه طهماسب صفوی را کردان به غارت برده بودند.. در
عهد ماننائیان این منطقه ارسیانشی یعنی منطقه جنگاورانلذا نگارنده بر این باور است که منظور از گزن
در باب این شهر بیشتر به همان معنی شهر طبقه اجتماعی جنگجویان بوده است. ولی صادق بودن این معنی در موردروستاهای
همنام گزن یا جزن بعید به نظر می آید، بر این پایه به نظر میرسد مفهوم
مشترک مکان علفزاری واقع در دامنه کوه (کژ-ن) برای جملگی این اسامی مناسب
بوده باشد. چه معنی دامنه کوه حتی برای نامهای رغه (منسوب به راغ
یعنی دشت و علفزار دامنه کوه) و هروم (دارای رمه خوب یا واقع در بلندی
و دامنه کوه) یعنی نامهای دیگر شهر گزن نیز مناسب می افتند. از این میان
کلمه آذری کوشن و کلمه سانسکریتی گثن (به لغت اوستایی گئیثن)
یعنی علفزار (مرغزار) برای نام گزن مناسب ترین ریشه تاریخی می نمایند،
چهاین معنی در نام شهر مراغه یکی
از سه بخش شهر بزرگ گزن یا همان رغه آذربایجان بوده است، زنده
مانده است.
این مفهوم گزن و مراغه یعنی علفزار و مرغزار
ما را رهنمون میگردد به اینکه نام اوستایی این منطقه یعنی ائیرینهوئجه
یاایرانویج را مرکب از ائیرینه
(منسوب به نجیب) و وئجه (علفزار) بگیریم. جزء اخیر در کلمه فارسی وجین
کردن یعنی کندن علفهای زاید مزارع بر جای مانده است. مسلم می نماید منظور از
ائیرینه نیز در اینجا نه خود قوم آریا بلکه مرکب نجیب آنان یعنی اسب بوده است که
مطابق اسناد تاریخی از قدیم توسط دولتها در این منطقه پرورش می یافته است. حتی
در عهد خاندان پهلوی گله اسبان ارتش در شمال شرقی شهرستان مراغه در دامنه کوه
سهند نگهداری میشد. از آنجایی که در وداها نیز از سرزمینی سردسیری به نامآریاورته (مراتع نجبا یا مراتع دامهای
نجیب) تقریبا با همان لحن اوستایی یاد گردیدهاست، لذا می توان مراد از آن را همین شهرستان مراغه دانست که آوازه آن توسط
موبدان به نویسندگان وداها رسیده بوده است. در کتاب پهلوی شهرستانهای ایران نام مراغه
به صورت آمل (جایگاه نگهداری ستوران) قید شده و زادگاه زرتشت به شمار
رفته است(این نام را به سهو آموی هم خوانده اند). گر چه مسلم نیست که در اینجا
متولد شده باشد چه مقر حکومت سپیتمه جمشید پدر سپیتاک زرتشت،ورجمکرد
یعنی شهر شوشی قراباغ بوده است. آن چه مسلم می نماید محل ساتراپی سپیتاک
زرتشت در عهد آستیاگ و دامادش سپیتمه همین شهر رغه آذربایجان یعنی مراغه بوده
است. کتاب پهلوی شهرستانهای ایران بانی همین شهر آمل (مراغه) زندک پر مرگ
قید نموده است که مسلم به نظر میرسد منظور مادیا (افراسیاب= پر آسیب)جهانگشای
اسکیتیباشد که در این شهر توسط سپیتمه
جمشید (گودرز کشوادگان) و کی خشثرو (کیخسرو، هوخشثره) در قصر زیر
زمینی اش معروف به هنگ افراسیابکه اکنون معروف به معبد مهری مراغه است غافلگیرانه دستگیر و اعدام
شده است. به هر حال نامآمل در
اینجا بی تردید از ترجمه نام مراغه در زبان عربی عاید شده است. در حالی
که نام مراغه ریشه ایرانی داشته و به همان معنی مرغزار و از همین ریشه
مرغ/زار است. جالب است که نام افزارهاروت کهنشهر مراغه را نیز به سادگی میتوان مرکب از افس-ار
(اسب سواران در زبان سکایی) و هاروت (جایگاهنگهبانی کامل) به
شمار آورد. کتیبه های آشوری نیز نامناحیه مراغه را در شمار ایالات ماننایی آرسیانشی قید کرده اند که
به معنی محل جنگاوران است.
در باب خود نام ایران
که در عهد اشکانیان به سمت هرات و کّلاً خراسان بزرگ اطلاق میشده
است. نام ایران را سوای پرورندگان حیوان نجیب یعنی اسب، می توان معانی سرزمین
راه (= هارّان تورات، پرتو، خراسان) و حتی سرزمین شیردرنده را
نیز از آن مستفاد نمود. در مورد اخیر می دانیم نام هرات (آریانا) و ریشه
آن به صورت هُرّ در زبان عربی و آرهدر عبری به معنیشیر درنده می باشند. نام اوستایی هرات
یعنی هئورٌوه (کامل) بی ربط با این مفهوم نمی نماید.
لغت
نامهدهخدا
گزن
گزن. [گ َزَ ] (اِخ ) نام شهری است در غرب
ایران که نام دیگرش شیز و مولد زرتشت است . گزن (یاگنگ (؛گزنکا)
گادزاکا(
یا (گادزا) نامیده اند و در زبان ارمنی و سریانی (گندزک)یا (گنزک) خوانده اند و مورخان و جغرافی
نویسان تازی آن را جزن یا جزنق نام بردهاندو در اوستاچئچسته خوانده شده ، همان است که بعدها به شیز
موسوم گردیده . بهمزدیسنا تألیف دکتر معین ص203و ص206رجوع
شود.
شهرکي است آبادان به آذربايجان بنزديک مراغه . آثارباستاني از
اکاسره (ساسانيان ) و آتشکده اي در آن بلده وجود دارد. (از معجم البلدان
). اين بلده که به فارسي گزن و
گنگ و به يوناني گنزکا يا گادزاکا يا گادزا است وجغرافي نويسان عرب آن را جزن و جزنق ناميده
اند، محل آتشکده بزرگ آذرگشسب است کهبمعني آتش اسب فحل و آتشي خاص سواران و
جنگيان بوده است و در اينکه محل آن کجا بودهاختلاف است و ياقوت محل آنرا جزنق و گزن ذکر
کرده و بناي آنرا به کيخسرو منسوبداشته است . رجوع به کلمه گزن در اين لغت
نامه و معجم البلدان ذيل کزنا و حاشيه ص 35 تاريخ سيستان و مزديسنا ص 203 و 206 و يشتها
ج 2 ص 241 و مرآت البلدان ج 4 ص 226شود.
گزن
گزن . [ گ َزَ ] (اِخ) نام محلی در کنار راه
قزوین است میان بالا بازار رودبار و پایین بازاررودبار. در267000گزی طهران واقع شده است.
هيزم خشک ستبر. (ناظم الاطباء). لغتي
است در جَزْلبمعني هيزم ستبر. (از اقرب الموارد). همان جزل است
که لام به نون بدل شده استچنانکه در لعل نيز لام به دل به نون شود
و لعن گويند. (از قطرالمحيط). حطب جَزْن وجَزْل ; هيزم خشک سطبر. (از منتهي الارب
) (از ذيل اقرب الموارد). ج ، اَجْزان. (از ذيل اقرب الموارد). ج ،
اَجْزُن. (منتهي الارب) (قطرالمحيط).
دهي است جزء دهستان وسط از بخش طالقان از شهرستانطهران . محصول
آن غلات آبي و ديمي، سيب زميني ، لوبيا، عسل و ميوه است و چشمه هاييبنام پست قلعه
و ده سوسرکدارد که آب آنها پس ازتبخير نمک ميشود. (از فرهنگجغرافيايي
ايران ج 1).
دهي است از دهستان مرکزي از بخش نطنز از شهرستان کاشان
. آب اين محل از شش رشته قنات
تامين ميشود و محصول آن غلات ، حبوب ، ابريشم ، خربزه،
هندوانه و ديگر ميوه ها و شغل مردم گله داري است و 350 تن سکنه دارد. (از
فرهنگجغرافيايي
ايران ج3).
معروف به «گز» قصبه دهستان حومه از بخش حومه ازشهرستان
دامغان . محصول آن غلات ، پنبه ، انگور و مختصري پسته و شغل مردم گله دارياست و 1960 تن
سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافيايي ايران ج 3).
یادداشت ها
نویسنده مهمان در تاریخ ۱۴/۰۷/۱۳۸۸ ساعت ۱۴:۰۴اطلاعات بسیار جامعی بود.