دو حکايت از مولانا
کد مقاله: 1030 منبع : بخش ادبي سايت مراغه چاپايميل
تاریخ ثبت: ۲۴ آذر ۱۳۸۴ تعداد بازدید: 696
رتبه بندي توسط كاربر : هنوز هیچ امتیازی داده نشده است.    تعداد آرا :0     

دو حکايت از مولانا


مي ترسم عشق ليلي شميشر کشيده است. اگر سر بردارم، سرم را بيندازد  

1- شمشير

آورده اند که پادشاهي مجنون را حاضر کرد و گفت: تو را چه بوده است و افتاده است ؟خود را رسوا کردي و از خان و مان برآمدي و خراب و فنا گشتي؟ ليلي چه باشد و چه خوبي دارد؟ بيا تو را خوبان و نغزان نمايم و فداي تو کنم و به تو بخشم" چون حاضر کردن مجنون را و خوبان در جلوه آمدند، مجنون سر فرو افکنده بود و پيش خود مي نگريست.

پادشاه فرمود " آخر سر برگير و نظر کن!"

گفت مي ترسم عشق ليلي شميشر کشيده است. اگر سر بردارم، سرم را بيندازد غرق عشق ليلي چنان گشته بود. آخر، ديگران را چشم بود و لب و بيني بود. آخر در وي چه ديده بود که به آن حال گشته بود؟

2- آينه

يوسف مصري را دوستي از سفر رسيد. گفت" حجت من چه ارمغان آوردي؟ " گفت:" چيست که تو را نيست و به آن محتاجي بر جهت آن که از تو خوب تر هيچ نيست. آينه آورده ام تا هر لحظه روي خود را در وي مطالعه کني؟ چيست که حق تعالي را نيست و او را بدان احتياج است؟ پيش حق تعالي، دل روشني مي بايد بردن تا در وي خود را ببيند.

مولاناي بلخي

یادداشت ها

ارسال یادداشت جدید
نام:
عنوان:
BBCode:Web Address Email Address Bold Text Italic Text Underlined Text Quote Code Open List List Item Close List
پادداشت: