مولانا
جلال الدين محمد بلخي
نامش محمد و لقبش جلالدين است. از عنوان هاي او خداوندگار و مولانا در زمان حياتش رواج داشته و مولوي در قرن هاي بعد در مورد او به كار رفته است.
در ششم ربيع الاول سال ??? هجري قمري در شهر بلخ متولد شد. نياكانش همه از مردم خراسان بودند. خود او نيز با اينكه عمرش در قونيه گذشت، همواره از خراسان ياد مي كرد و خراسانيان آن سامان را همشهري مي خواند.
پدرش ، بهاالدين ولدبن ولد نيز محمد نام داشته و سلطان العلما خوانده مي شده است. وي در بلخ مي زيسته و بي مال و مكنتي هم نبوده است . در ميان مردم بلخ به ولد مشهور بوده است. بها ولد مردي خوش سخن بوده و مجلس مي گفته و مردم بلخ به وي ارادت بسيار داشته اند.
دوران كودكي در سايه پدر
بها ولد بين سالهاي ???_??? هجري قمري به قصد زيارت خانه خدا از بلخ بيرون آمد . بر سر راه در نيشابور با فرزند سيزده چهارده ساله اش ، جلال الدين محمد به ديدار عارف و شاعر نسوخته جان ، شيخ فريدين عطار شتافت . جلال الدين محمد، بنا به رواياتي در هجده سالگي ، در شهر لارنده ، به فرمان پدرش با گوهر خاتون ، دختر خواجه لالاي سمرقندي ازدواج كرد.
دوران جواني
پدرش به سال ??? در گذشت و جوان بيست و چهار ساله به خواهش مريدان يا بنا به وصيت پدر ، دنباله كار او را گرفت و به وعظ و ارشاد پرداخت. ديري نگذشت كه سيد برهان الدين محقق ترمذي به سال ??? ه.ق به روم آمد و جلال الدين از تعاليم و ارشاد او برخوردار شد.
به تشويق همين برهان الدين يا خود به انگيزه دروني بود كه براي تكميل معلومات از قونيه به حلب رهسپار شد. اقامت او در حلب و دمشق روي هم از هفت سال نگذشت. پس از آن به قونيه باز گشت و به اشارت سيد برهان الدين به رياضت پرداخت.
پس از مرگ برهان الدين ، نزديك 5 سال به تدريس علوم ديني پرداخت و چنانچه نوشته اند تا ??? شاگرد به حلقه درس او فراهم مي آمدند.
آغاز شيدايي
تولد ديگر او در لحظه اي بود كه با شمس تبريزي آشنا شد. مولانا درباره اش فرموده:" شمس تبريز ، تو را عشق شناسد نه خرد." اما پرتو اين خورشيد در مولانا ما را از روايات مجعول تذكره نويسان و مريدان قصه باره بي نياز مي سازد. اگر تولد دوباره مولانا مرهون برخورد با شمس است ، جاودانگي نام شمس نيز حاصل ملاقات او با مولاناست. هر چند شمس از زمره وارستگاني بود كه مي گويد : گو نماند زمن اين نام ، چه خواهد بودن؟
آنچه مسلم است شمس در بيست و هفتم جمادي الاخره سال ??? ه.ق از قونيه بار سفر بسته و بدين سان ،در اين بار ،حداكثر شانزده ماه با مولانا دمخور بوده است .
علت رفتن شمس از قونيه روشن نيست . اين قدر هست كه مردم جادوگر و ساحرش مي دانستند و مريدان بر او تشنيع مي زدند و اهل زمانه ملامتش مي كردند و بدينگونه جانش در خطر بوده است .
باري آن غريب جهان معني به دمشق پناه برد و مولانا را به درد فراق گرفتار ساخت .در شعر مولانا طوماري است به درازاي ابد كه نقش "تومرو"در آن تكرار شده است .
گويا تنها پس از يك ماه مولانا خبر يافت كه شمس در دمشق است و نامه ها و پيامهاي بسياري برايش فرستاد . مريدان و ياران از ملال خاطر مولانا ناراحت بودند و از رفتاري كه نسبت به شمس داشتند پشيمان و عذر خواه گشتند . پس مولانا فرزند خود،سلطان ولد،را به جستجوي شمس به دمشق فرستاد . شمس پس از حدود پانزده ماه كه در آنجا بود پذيرفت و روانه قونيه شد .اما اين بار نيز با جهل و تعصب عوام روبرو شد و ناگزير به سال ??? از قونيه غايب گرديد و دانسته نبود كه به كجا رفت.
مولانا پس از جستجوي بسيار،سر به شيدايي بر آورد.انبوهي از شعرهاي ديوان در حقيقت گزارش همين روزها و لحظات شيدايي است .
صلاح الدين زركوب
پس از غيبت شمس تبريزي ، شورمايه جان مولانا ديدار صلاح الدين زركوب بوده است. وي مردي بود عامي ، ساده دل و پاكجان كه قفل را "قلف" و مبتلا را " مفتلا" مي گفت. توجه مولانا به او چندان بود كه آتش حسد را در دل بسياري از پيرامونيان مولانا بر افروخت . بيش از??غزل از غزل هاي مولانا به نام صلاح الدين زيور گرفته و اين از درجه دلبستگي مولانا به وي خبر مي دهد . اين شيفتگي ده سال يعني تا پايان عمر صلاح الدين دوام يافت.
حسام الدين چلپي
روح ناآرام مولاما همچنان در جستجوي مضراب تازه اي بود و آن با جاذبه حسام الدين به حاصل آمد. حسام الدين از خانداني اهل فتوت بود. وي در حيات صلاح الدين از ارادتمندان مولانا شد . پس از مرگ صلاح الدين سرود مايه جان مولانا و انگيزه پيدايش اثر عظيم او، مثنوي معنوي ، يكي از بزرگ ترين آثار ذوقي و انديشه بشري ، را حاصل لحظه هايي از همين هم صحبتي مي توان شمرد.
پايان زندگي
روز يكشنبه پنجم جمادي الآخره سال ??? ه.ق هنگام غروب آفتاب ، مولانا بدرود زندگي گفت. مرگش بر اثر بيماري ناگهاني بود كه طبيبان از علاجش درمانده بودند. خردو كلان مردم قونيه در تشييع جنازه او حاضر بودند. مسيحيان و يهوديان نيز در سوگ او زاري و شيون داشتند.
مولانا در مقبره خانوادگي خفته است و جمع بسياري از افراد خاندانش از جمله پدرش در آنجا مدفون اند.
*رو سر بنه به بالين ، تنها مرا رها كن
ترك من خراب شبگرد مبتلا كن
*ماييم و موج سودا، شب تا به روز تنها
خواهي بيا ببخشا ، خواهي برو جفا كن
*از من گريز تا تو ، هم در بلا نيفتي
بگزين ره سلامت، ترك ره بلا كن
* ماييم و آب ديده ، در كنج غم خزيده
بر آب ديده ما صد جاي آسيا كن
* خيره كشي است مارا ، دارد دلي چو خارا
بكشد ، كسش نگويد :" تدبير خونبها كن"
* بر شاه خوبرويان واجب وفا نباشد
اي زرد روي عاشق ، تو صبر كن، وفا كن
*دردي است غير مردن ، آن را دوا نباشد
پس من چگونه گويم كاين درد را دوا كن؟
*در خواب ، دوش، پيري در كوي عشق ديدم
با دست اشارتم كرد كه عزم سوي ما كن
* گر اژدهاست بر ره ، عشق است چون زمرد
از برق اين زمرد ، هين ، دفع اژدها كن