| کد مقاله:
1030 |
منبع :
بخش ادبي سايت مراغه |
  |
| تاریخ ثبت:
۲۴ آذر ۱۳۸۴ |
تعداد بازدید:
491 |
|
دو حکايت از مولانا
|
مي ترسم عشق ليلي شميشر کشيده است. اگر سر بردارم، سرم را بيندازد | 
1- شمشير
آورده اند که پادشاهي مجنون را حاضر کرد و گفت: تو را چه بوده است و افتاده است ؟خود را رسوا کردي و از خان و مان برآمدي و خراب و فنا گشتي؟ ليلي چه باشد و چه خوبي دارد؟ بيا تو را خوبان و نغزان نمايم و فداي تو کنم و به تو بخشم" چون حاضر کردن مجنون را و خوبان در جلوه آمدند، مجنون سر فرو افکنده بود و پيش خود مي نگريست.
پادشاه فرمود " آخر سر برگير و نظر کن!"
گفت مي ترسم عشق ليلي شميشر کشيده است. اگر سر بردارم، سرم را بيندازد غرق عشق ليلي چنان گشته بود. آخر، ديگران را چشم بود و لب و بيني بود. آخر در وي چه ديده بود که به آن حال گشته بود؟
2- آينه
يوسف مصري را دوستي از سفر رسيد. گفت" حجت من چه ارمغان آوردي؟ " گفت:" چيست که تو را نيست و به آن محتاجي بر جهت آن که از تو خوب تر هيچ نيست. آينه آورده ام تا هر لحظه روي خود را در وي مطالعه کني؟ چيست که حق تعالي را نيست و او را بدان احتياج است؟ پيش حق تعالي، دل روشني مي بايد بردن تا در وي خود را ببيند.
مولاناي بلخي
|