هنري تو مي تواني اگر بخواهي! |
|
| صفحه اول |
| اخبار مراغه |
| آثار تاریخی مراغه |
| درباره مراغه |
| تصاویر مراغه |
| مشاهیر مراغه |
| نقشه مراغه |
| سایت های مراغه |
| جستجو |
| ارسال مطلب |
| تبلیغات در سایت |
| انتقادات و پیشنهادات |
| درباره ما |
| تماس با ما |
| اوقات شرعی مراغه |
| مرکز اطلاعات تلفن |
| قطار های مراغه |
| آب و هوای مراغه |
| تو مي تواني اگر بخواهي! |
تو مي تواني اگر بخواهي! اين جمله همانند سوزني روحش را مي گزيد. احساس کرد باز هم عقب افتاده است. بار دوم بود، آيا براي هميشه بي سواد باقي مي ماند؟ زير لب گفت: لعنت به دانشگاه. روزنامه را روي زمين گذاشت و خودش هم در کنارش دراز کشيد. باورش نمي شد که يکي از اين ستاره ها نتواند مال او باشد. پوزخندي زد. معلم فيزيکشان مي گفت از اين يک ميليون و پانصدهزار شرکت کننده نيمي سياهي لشکرند اما اگر کسي بخواهد مي تواند وارد دانشگاه شود. دانشگاه غول نيست! چرخي زد، دانشگاه غول نبود کابوس بود، کابوسي که دو سال همراهش بود ولي اکنون چه؟ سال سومي وجود نداشت بايد از همين الان به فکر سربازي باشد. سربازي، بعد از قبول نشدن در دانشگاه! واي خداي من. همه اين دو سال جلوي چشمانش مثل يک فيلم گذشت. اين همه زحمت. اين همه تلاش. با وجود پشتکار زياد و علاقه، نه باورکردني نبود. چرا؟ چرا من؟ فقط من يک نفر زيادي بودم. نااميدي تمام وجودش را فرا گرفته بود بغض سنگيني به گلويش چنگ مي زد. دوست داشت داد بزند و هق هق گريه کند. فشار روحي زيادي را تحمل مي کرد. اصلا دوست داشت بميرد. هيچ چيز برايش خوشحال کننده نبود. چه فکرها و روياهايي در ذهن داشت اما حالا حقيقت هاي تلخي پيش رويش بود. ديگر هيچ اميد و انگيزه اي براي نفس کشيدن نداشت. به سمت ستاره ها چرخيد ستاره هاي مردم به او چشمک مي زدند چشمانش را بست و دستش را پشت سرش گره کرد. احساس کرد قطره اشکي در حال سريدن است ، چشمانش گرم شده بود ولي نوري از دور دست مي تابيد. چشمانش تازه به تاريکي عادت کرده بود که راه پله بلند را ديد. گام اول را بر روي پله ها گذاشت، سرد بود ولي نوري آن بالا بود. عزمش را جزم کرد بايد بالا مي رفت، پله سوم و بعد چهارم، راه بلندي بود پر از پيچ و خم زير لب مي شمرد 24، 25، ... احساس کرد چيزي فرو مي ريزد به پشت سرش که نگاه کرد ديد که راه پله در حال فرو ريختن است، دويد، تنها کاري که مي توانست بکند. پله ها با سرعت فرو مي ريختند ولي او توانست در لحظه آخر پله نهايي را بگيرد و از آن آويزان شود. دستانش داشت خسته مي شد که چيزي در ته قلبش جوشيد: تو مي تواني اگر بخواهي اين تنها راهي است که داري. بايد بخواهي تا بتواني. تمام نيروي بدنش را در دستانش جمع کرد و خود را بالا کشيد. نور آن بالا بود. ناگهان دري از زيرخاک بيرون آمد و درست در مقابل او قرار گرفت. دستگيره در را چرخاند ولي در باز نشد چيزي در ته قلبش فرياد زد: در قفل است اما باز مي شود اگر تو بخواهي... چشمهايش را باز هم بست: من مي خواهم پس مي توانم. دستش را به دستگيره گرفت و در را باز کرد نور آن قدر شديد بود که احساس کرد در حال کور شدن است. چيزي او را تکان داد. اين نور خورشيد بود. مادر بالاي سرش کمي رنگ پريده به نظر مي رسيد: پسرم بلند شو! از جايش بلند شد ولي منگ بود: الان نيم ساعته که دارم صدات مي کنم ولي بيدار نمي شي. خواب مي ديدي؟ از ديشب تا به حال به اينترنت وصل بود و حال نامه اي داشت . نامه را باز کرد. باز هم تبليغ و باز هم موسسات آموزشي اين يکي کنکور نبود موضوع نامه اين بود: ديپلم حسابداري با سابقه کار فقط در شش ماه. لبخندي زد. بايد ابتدا به يک دفتر پستي مي رفت. حالا او ديگر يک سرباز بود و بعد شايد حسابداري موفق. ولي اين جمله هيچ وقت فراموشش نمي شد. چرا که به قلبش شليک شده بود درها قفل هستند ولي باز مي شوند اگر تو بخواهي.
|
||||||||||||